X
تبلیغات
بندال
چند شب پیش توفیق داشتم در مهمانی یی حضور داشته باشم با جمعی از اقوامی که بعضیاشون رو بار اول بود که می دیدم!!

اما یک نفر از اون جمع توجهم رو خیلی به خودش جلب کرد! اون هم آقایی بود حدوداً ۶۰ و خرده ای ساله، قیافه ش برام آشنا بود. از کسی نپرسیدم کی هستند تا بلکه یکم این مخ آکبندم از آکی دربیاد!! حدود نیم ساعت مدام فکر کردم و همه تمرکزم رو گذاشتم روی چهره اون آقا تا بالاخره فهمیدم!! عکسش رو توی یکی از آلبوم های عکسمون که مربوط به ازدواج پدر و مادرم بود دیده بودم!! وای خدا!! چقدر پیر شده!! اون وقت همه موهاش سیاه سیاه بود و الان سفید سفید!! شناختمش، جخت دوهزاریم افتاد که کیه!! رفتم پیشش نشستم و شروع کردم باهاش به صحبت...

علاوه بر شوخ طبعی و برخورد خیلی خوبش یه نکته ای داشت که بدجور عاشقش شدم!! اون هم خوانساری سلیس صحبت کردنش بود بعداز ۴۰ سال زندگی در تهران!! بعضی از کلماتی که به کار می برد رو من هم متوجه نمی شدم و از پدرم معنیش رو می پرسیدم!! خلاصه ساعتی در جوارش بودم و کلی فیض بردم!

به خوانساری بودنش افتخار می کرد، می گفت خوانسار رو خوب بلد نیست!!(از بس از خوانسار دور بوده! به قول خودش هر ده-دوازده سال یه بار اونم چه جوری بشه میادش خونسار!) خیلی خیلی زیبا خوانساری صحبت می کرد، کوچکترین تغییری در لهجه ش نبود، مدام می گفت عاشق خونساره و خوانساری ها رو خیلی دوست داره

آخر شب سعادتی بود که تا پایانه مسافربری همراهیشون کنم، نکته با حال ترش خوانسار صحبت کردن با خانمش بود!! وای که چقدر زیبا این زن و مرد با هم خوانساری حرف می زدند!! ازشون پرسیدم تهران هم توی خونه باهم خوانساری صحبت می کنید و وقتی جواب مثبت دادند واقعاً کیف کردم!!

خلاصه اون شب شبی بود واسم!! خیلی کیف کردم! بعد از کلی دیدن ناامیدی و نابودی فرهنگ و گویشمون و دیدن افرادی که مدام به خوانسار و مردمش فحش و بد و بیراه می گند و عارشون میاد بگند خوانساری هستند و خوانساری صحبت نمی کنند، دیدن این زوج واقعاً خیلی خوشحالم کرد!! امیدوارم شدم!!!

خیلی خوبه که آدم اینطوری باشه و هیچوقت یادش نره کی بود، کی هست، از کجا اومده و به کجا خواهد رفت! خدا کنه من هم اینطوری باشم!

 


پ.ن:باخبر شدیم عزیز دل همایونیمان، شاخ شمشاد وبلاگنویسان، دایی جون عزیزمون بعداز یه مدت استراحت به جمعمون برگشته، چه خوبه که بعضی پیشکسوت هامون هم از این اسوه مرام و معرفت یاد بگیرند...
+ نوشته شده توسط بندال در سه شنبه نهم خرداد 1391 و ساعت 21:28 |
...

هوا ابری! امروز چند شنبه است؟!! یکشنبه ...سرچشمه پسرونه ست. زنگ بزنم بچه ها بیاند بریم یه سر صفا کنیم

نه ولش کن، این چند وقت همه ش با بچه ها رفتم این بار تنها برم، تنهایی یه لذت دیگه داره

نمی دونم ساعت چند بود از خونه زدم بیرون ولی هوا خیلی دل بود!! از اون هواهایی که خیلی دوست دارم و کلی باش حال می کنم!!! چون به شدت گرماییم از آفتاب یه جورایی بدم میاد!! بیشتر با هوای طوفانی و ابری و سرد حال می کنم!!!

رفتم رفتم رفتم تااااااااااااااااااااااااااااا رسیدم به سرچشمه خودمون

طبق معمول همیشه اول ادای احترام به شهدا، کسائی که باعث شدند الان ما اینقدر با آرامش زندگی کنیم و به آریایی بودنمون افتخار کنیم، خیلی نامردیه بریم سرچشمه، از هوا، از آرامش و زیبایی استفاده کنیم و به یاد شهدا نباشیم

خوب، فاتحه رو که خوندیم، ادای احترامم که کردیم! حالا بریم کجا؟ اینطرف که خانواده هست، اون طرف هم که یه مشت لات و لوت، این طرفم که ..... جوانند دیگه!! بذارید خوش باشند! آهان، پیدا کردم اونجا جای خوبیه

خوب، اول قشنگ می شینم، یه اسکن کلی از اطرافم!! به به، دارند کف سرچشمه رو سنگ فرش می کنند!!! اوووووووووووفففففففف عجب بادی میاد! خوب ما به کارمون برسیم

گوشیم رو در اوردم و طبق معمول سرمو کردم توش!! به ساعتم نیگا کردم ساعت ۶ عصر بود!! تعجب کردم به ساعت گوشی نیگا کردم طرفای ۴:۴۵ بود.رخوت بهار روی ساعتم هم اثر گذاشته بود و خوابونده بودش!!! 

صندلی بقلم یه آقایی نشسته بود.چند بار سرم رو اوردم بالا و دیدم داره خیلی با عصبانیت و افسوس بهم نگاه می کنه! سرمو چرخوندم پایین دیدم بچه های محلمون هستند! خیالم راحت شد که اگه آقائه خواست منو بزنه حداقل کتک نمی خورم!!!

باز سرمو کردم توی گوشی که دستای یک نفر رو روی شونه م حس کردم! دروغ نگم ترسیدم!! خیلی هم ترسیدم خصوصاً وقتی دیدم همون آقائه بالای سرم وایساده!! گفتم الانه که لت و پارم می کنه!!

فردی بود حدوداً ۴۰ساله. با لهجه ی غلیظ اصفهانی گفت: پسرم، خسته نمیشه انقدر اس ام اس بازی می کنی؟!! آخه چقدر حرف دارید مگه با هم؟!! مگه نمیشه این حرفا رو پشت تلفن بهم بگید؟!!آهان فهمیدم حتماً بابا ننه ش پیشش هستند!! پسرم تو جوانی خودتو علاف این حرفا نکن!! بچسب به درس. برای این کارا همیشه وقت هست! الان یک ساعت و نیم اینجا نشستی من هرچی نگات کردم سرت توی این گوشی بود!! نه تو آخه خجالت نمی کشی!!

اولش ترسیدم!! اما وقتی فهمیدم قضیه ی چیه خنده م گرفت!! حق هم داشت بنده ی خدا

ازش خواستم کنارم بشینه، کنارم نشست و گوشی رو دادم دستش، گفتم: به نظرتون من داشتم اس ام اس بازی می کردم؟ گفت: اره. گفتم: پس بگیرید و خودتون ببینید!!!

بهش گفتم توی این یک ساعت و نیمی که من اینجا بودم داشتم رمان بووووووووووووووق نوشته آقای بوووووووووووق که به صورت کتاب الکترونیکی دراومده رو می خوندم! ایناهاش، این هست و چندتا کتاب دیگه

بنده ی خدا با تعجب نگاهم می کرد!! گفت: مگه با موبایل کتاب هم میشه خوند؟!! گفتم: بله بلوتوثتون رو روشن کنید تا براتون بفرستم، اون کتاب و چندتا کتاب دیگه رو براش بلوتوث کردم، یک مشت از تفتاله های آجی هم که توی جیبم بود رو بهش دادم و ازش خداحافظی کردم

چند قدم رفته بودم که صدام کرد و گفت وایسا کارت دارم.وایسادم، اومد پیشم و ازم عذرخواهی کرد بابت قضاوت بی جاش! من می خندیدم و اون شرمنده بود!! باهاش دست دادم و بهش گفتم که برام روز خیلی جالب و اتفاق جالب و قشنگی بود. ازش خداحافظی کردم و به سوی منزل بازگشتم ...

به راستی که ما انسان ها واقعاً چقدر ظاهر بین هستیم؟چقدر از روی ظاهر و کار افراد در موردشون قضاوت می کنیم؟چرا قضاوت هایی بکنیم که باعث شرمندگی مون شه؟چرا همه رو به یک چوب می رونیم؟چرا فرهنگ استفاده از وسایل ارتباط عمومی و الکترونیکی رو هنوز خوب خوب یاد نگرفتیم و هزاران سئوال بی جواب دیگه!!!!

+ نوشته شده توسط بندال در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 و ساعت 22:40 |
تا دیروز هرکس به ما می رسید:

پسر این چه موهائیه مثل جنگلی ها شدی خا برو کوتاه کن. چند ساله نرفتی آرایشگاه؟

از دیروز تا حالا:

ااااااااااا پس چرا موهاتو کوتاه کردی؟ خیلی خشگل بود که، چقدر زشت شدی، موی کوتاه اصلن بهت نمیاد. حیف حیف این موها که تو داشتی. پشت موهاتم کوتاه کردی که ... آخ آخ آخ

بابا تکلیف منو روشن کنید خداوکیلی!! چه کنم آخرش؟! کوتاه باشه یا بلند؟!!!


پ.ن: من که به حرف کسی گوش نمی دم!!! موهام داشت می ریخت و موخوره پدرمو در اورده بود بخاطر همین کوتاه کردم وگرنه به طور کلی کار به حرف کسی ندارم!!!!

 

+ نوشته شده توسط بندال در یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391 و ساعت 2:39 |